![]() |
![]() |
|
| جنون عاشقی تماشا داره بمیره اون که هست و حاشا داره |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 22:49 توسط دختری از آن سوی دریا |
|
|
خداحافظ که داغونم از امروز به یادت مثل بارونم از امروز چشام خیس و دلم در بستر مرگ میمیرم اندک اندک من از امروز
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 3:19 توسط دختری از آن سوی دریا |
|
|
داخل یک روزنامه نوشته بود:
می شه بعضی ها رو مثل اشک از چشمات بندازی، اما نمی تونی جلوی اشکی رو بگیری که با رفتن بعضی ها از چشمات جاری می شه.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 5:2 توسط دختری از آن سوی دریا |
|
|
یاد داری مادر؟ یاد داری که مرا زائیدی؟ باهمه عشق مرا بوئیدی؟ یاد داری که چه کوچک بودم؟ یاد داری چو عروسک بودم؟ یاد داری که مرا دادی شیر؟ یاد داری که تو را کردم پیر؟ یاد داری که چو گقتم با.آ خنده ای کردی و گفتی بابا؟ یاد داری که به حرف افتادم؟ کمکم کردی و راه افتادم؟ یاد داری که مرا خنداندی؟ روی پا کودک خود خواباندی؟ یاد داری به دبستان رفتم؟ خنده ای کرده ای و خندان رفتم؟ یاد داری که مرا بوسیدی؟ بهر خندیدن من خندیدی؟ یاد داری که منم؟ کودک تو، تشنه ی بوسه ای بر صورت تو یاد داری که تو در دامن خود پرورش دادی همین غنچه ی خُرد؟ یاد داری؟ یاد داری؟ تو کنارم بودی تو محافظ ، تو پرستار و تو یارم بودی؟ یاد داری که بهشتی داری؟ مادری و سرنوشتی داری؟ سرنوشت باغ یعنی سرنوشت میوه ها سرنوشت مام یعنی سر نوشت بچه ها... *دوستدار تو ، غزل* خجل از زیست شویم شاید امروز تو رفتی و همه ضجّه زدیم به خدا طعنه زدیم ولی هر آتشی خاموش شود قصّه ی غصّه و درد ما فراموش شود
من بودم و چند تن احساس و جلادی که آماده ی گردن زدن بود... در مقابل دیدگانم یک به یک احساساتم را گردن زد... نوبت به من رسید ، در سوگ احساساتم ضجّه می زدم ، اما ترسی از مرگ نداشتم... جلاد ، خند ی مضحکی کرد و حیف ... مرا گردن نزد . او رفت و من همچنان زجّه می زدم... در میان اشکهایم یک نفر آهسته گفت: دلم گرفته ، دلم عجیب گرفته است! بی شک او سهراب است. |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 23:52 توسط دختری از آن سوی دریا |
|
|
تقدیم به خونه کلنگی مادربزرگ که از بین رفت...
نگاه خاله غمگين بود...تنها من فهميدم...او گفت خيلي چيزها تمام شد...يا صدايش را نشنيده گرفتند يا در دل به او خنديدند...تنها من مي دانستم اين حرف را از اعماق قلبش مي زند. عكس پدربزرگ هنوز هم سياه و سفيد است...هيچ تغييري نكرده است...حتي لبخندش سرخ نشد...همچنان سياه و سفيد است. خندۀ الناز او چيزي نمي داند...نمي داند ما چه خاطراتي از آن خانۀ كلنگي داريم...او مي خنديد چون ما مي خنديديم و نمي دانست ما گريه كرديم تا بخنديم. بغض من اولين كلنگ را به خانۀ كلنگي زدند...اولين خنجر را به قلب من...اولين آتش را به دفتر خاطرات من و آخرين ضربه را به بغض من. تعجب مادر زمين لخت را ديد...با تعجب گفت انگار هيچ گاه در آن خانه و خانه داري نبود...مادر راست مي گفت هيچ آثاري از پنجاه سال زندگي در آن زمين نبود...هيچ آثاري جز يك مشت خاك. خاطرات نوه آخري ها لي لي بازي ، كش بازي ها ، چهارشنبه سوري ها ، ترسيدن از توالت حياط ، شب و حرفهاي ترسناك و دوييدن از ترس تويه خونه ... كنگر خوردن و لنگر انداختن ... قطاب درست كردن ... نمك ريختن روي حلزون ها...ظرف هايي كه كمتر مي شستيم ... متر كردن كوچۀ مادربزرگ ... يواشكي گل چيدن ها... وسطي ها و قايم موشك ها ... گربه سياه هميشه گرسنه ... تك زدن به سيب زميني ها ... خراب كردن خونه رو سرمون ... يواشكي تا صبح حرف زدن ها ... شيطنت ها و دعواهايي كه مي شديم و رومون كم نمي شد.... پچ پچ و كركر و هرهر...اسم بازي و نقطه بازي ها ... تظاهر به درس خوندن و زيرزيركي حرف زدن و نخودي خنديدن ...اعتراض مستاجر به سر و صداي ما و اعتنا نكردن هاي ما... و...و... و.... هر چند كه همه اينها با رفتن پدربزرگ كم رنگ شد اما با نابودي خانه بي رنگ شد. لبخند مادربزرگ بعد از مدتها لبخند قشنگي به رنگ آبي بر لبان مادربزرگ نقش بست...اگر خراب شدن يك خانۀ كلنگي با هزاران خاطرۀ كلنگي سبب خندۀ مادربزرگ شد پس اي كاش اين خانه زودتر خراب مي شد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 11:27 توسط دختری از آن سوی دریا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اگر در حسرتت چشمانم به در خیره شد...
اگر وجودم در هجر تو قطره قطره آب گردید... و اگر تمام وجودم چشم گردید تا تو را دریابم... چه ترسی بر من است و چه اندوهی که تو خدا هستی و مرا روزی در میابی.. |
|
RSS
|