از دست بچه های کلاس ما؟؟؟![]()
چند ماه پیش وقتی هنوز مدرسه ها تعطیل نشده بود یه روز سر زنگ ریاضی بچه ها خیلی شلوغ می کردن معلم بیچاره با اون عینک ذره بینیش هر چی تذکر می داد بچه ها عین خیالشون نبود انگاری که تو کلاس معلمی وجود نداره ( میترا و شیوا و آیدا داشتن فال می گرفتن ،
صدای جیغ ژینا از ته کلاس می اومد ،
حنانه و محدثه داشتن درد و دل می کردن ،
هانیه داشت طراحی می کرد
، منم داشتم در وصف اخلاق فاطمه شعر می گفتم ،
معسومه هم مثل همیشه عین پسرا تا معلم روش رو اونور می کرد از در و دیوار بالا می رفت ،
صدای مهسا از ته کلاس می اومد ،
آنا هم طبق معمول در حال خوندن رمان بود ،
رکسانا و تکتم هم کرکر می خندیدند و مرموزانه صحبت می کردن رکسانا با قهقهه به تکتم فحش می داد ،
این وسط فقط قانع بود که متفکرانه به حرفای معلم گوش می داد.
خلاصه تو همین هاگیر واگیر میترا به من گفت در وصف خنده ها و مسخره بازی های ما شعر بگو:منم شروع به نوشتن کردم:
بنام خدا تاریخ:بهمن 1383. یکشنبه زنگ ریاضی .
نام شعر: خانم کلیچی و بروبچس.![]()
شاد شادیم خنده داریم
ما دلی دیوونه داریم
ما سیریشیم تویه خنده
ما لبی پر خنده داریم
مثل طوفان پرخروشیم
ما سری طوفنده داریم
ما سر زنگ ریاضی
جزرهای گریه داریم
خنده هامان ضربدر عشق
جمع های خنده داریم
ما سر درس علومم
جنگی رقصنده داریم
خندهامان پاک پاک
ما دلی آیینه داریم
شاد شادیم خنده داریم
ما دلی دیوونه داریم
مدرسه مریم اگه تورو دوستت دارم خیلی زیاااااااااااااااد منو ببخش
