تبليغاتX
××هزار و یک قصه و غصه××
××هزار و یک قصه و غصه××
جنون عاشقی تماشا داره بمیره اون که هست و حاشا داره
سه شنبه یکم شهریور 1384
یا هوو ...  
اگر نخوندی نظر نده ... کسی را اجبار به دروغ گویی نمی کنم ...

بسم الله نور

شاید دیگه آپ نکنم ، شاید این آخرین مطلبی باشه که می خوام تو این وبلاگ بذارم ، آخه بعضی وقتا آدما یه هو متحول می شن ، می خوام برم ، می خوام از اینجا برم ، می خوام برم پیش خودم ، آخه خودم خیلی منتظرمه ، سالهاست که منو صدا می کنه اما من به طرفش نرفتم ، شاید بخاطر اشک دیشب خودم بود که التماسم کرد و گفت بیا ، دیشب چقد احساس پوچی کردم، یاد حرف شیرین افتادم ، اون به من گفت : چرا آدما اینجورین ... چرا ما می خوایم خودمون رو بی بها تو کوچه خیابون در معرض دید دیگران بذاریم و به نوعی جلب توجه کنیم...اون گفت غزاله می دونی چیه ؟ اگه تا حالا باغ وحش رفته باشی می فهمی که آدما برای دیدن حیوونا پول می دن و بلیط می خرن تا اجازۀ بازدید از حیوونا رو داشته باشن ینی ما به اندازۀ پول بلیط ارزش نداریم ؟؟ اون لحظه حرفاش جالب به نظرم اومد اما حرفای اون نه تغییری رو من نه تغییری رو خودش ایجاد نکرد ، اما حالا بدجور منو گذاشته تو فکر...ینی من انقد بی ارزشم...وااای خدای من چرا تا حالا به این فکر نیفتادم ، چقد سنگدل بودم که فقط به ظاهرم توجه می کردم ، چرا کمی به درونم نرفتم ، من کی ام؟ من به دنیا اومدم چی کار کنم ، همین؟ به دنیا بیا ... بزرگ شو...درس بخون...ازدواج کن...بچه دار شو...و بعد بمیییییییر؟؟؟؟ همین؟ اگه اینجوریه بهتره همین الان بمیرم ، چرا بیخودی جا اشغال کنم ، بهتر من برم شاید کسی که بجای من می آد یه کاری برا خودش بکنه ، ولی من نمی رم ... من نمی رم تا بمیرم من می رم تا بمونم... من از اینجا می رم ، می رم پیشه خودم ، اون منتظرمهکسی حرفای منو می فهمه؟ آیا در این مکان کسی هست که به سوالات درهم من پاسخ گوید ؟ای انسانهای کوکی من می روم ....

خداحافظ غزل جان ... من می خواهم بروم ... بروم به جایی که غزل عاشقی می کند ... دگر عاقلی بس است...یاهو

 این شعرک جوشش قلبِ من است نه کوشش عقل من...

منم آن رند بلاکش

که روم آهسته زینجا

من روم سوی دیاری

که نباشد حرفِ دنیا

من در اینجا کنج عزلت

در قفس نایی ندارم

من دگر اینجا نمانم

در قفس جایی ندارم

من شوم روزی فراری

زین قفس ، زین بند و دنیا

من خودم در خود اسیرم

آری من میمیرم اینجا

غزل ای پژمرده مریم

بیا خود را رهایی ده

تو کن باز این دو دستانش

مرا زینجا فراری ده...

 می خوام از اونایی که تا حالا تو وبلاگ من حضور سبزرنگ داشتن تشکر کنم:

 

مریم پرنسف ، مصطفی دفتر دل ، مرتضی درد دل ،

حسین رومینا ره عشق ، وحید شاهد ، مهدی آزادی خواه ، هلیا و نیکی خواب نیلوفری ،وارش دفتر دل ،دوستان عزیز همیشه پایدار و پیروز باشید...

 

 عاشقی شیوۀ رندان بلاکش باشد

 ما که آدم نبویم

چه رسد رند بلاکش بشویم

آن سویِ دریا مرا می خوانند...

یا حق...