تبليغاتX
××هزار و یک قصه و غصه××
××هزار و یک قصه و غصه××
جنون عاشقی تماشا داره بمیره اون که هست و حاشا داره
چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
...  

و فقر

و فقر...

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385
منم دوستت ندارم ...  

خودمم نمی دونم چرا این شعر رو گفتم،ولی تو دلم بود...

نیاز...

 

دلمو دادم به یک کسی،

با دلهره ، دلواپسی

فکر می کردم دوسم داری،

فکر می کردم همنفسی

 

باور کن آزار ندارم

من دله بی کار ندارم

بذار بهت ساده بگم

من دیگه دوسِت ندارم

 

آخه توهم مثله همه شدی دیگه

گل بیاری ، گل نیاری

واسم ساده شدی دیگه

از اون اسب سفیده تویه قصه ها

تو پیاده شدی دیگه

 

توهم منو واسه ی من نمی خوای

من می دونم...

یه روز می ری، نمیای...

 

یادت رفته بهاره من؟

همون روز اوله آشناییمون گفتم بهت:

اون کسی که منو واسه خودش می خواد

بهتره که بره دیگه پیشم نیاد.!.

 

اما هنوز دیر نشده

بذار همه چی بینمون تموم بشه

با یک جمله ی کوتاه

بودن ما با همدیگه حروم بشه...

 

فکر نکن من دم دمی ام

یا آدم سر خودی ام

ولی بدون:

اگه یه روز زده بشی،

نیاز تو دیگه به من نباشه،

اونوقت برات یه آدم بی خودی ام...

 

می گی که دوسَم داری ...

میگم دوسَم نداری...

من می دونم به من نیاز داری...

وقتی که اشک می ریزی سر رو سینم می ذاری

وقتی که غصه دارم

غم رو غمم میاری...

 

بدی ز تو ندیدم ...

حرف تلخی نشنیدم ...

اما دلت یواشکی بهم گفت:

دوسَم نداری منو بهر خودم.........

 

اصلا برو!

بذار بمیرم تویه درد خودم...

 

درسته که نیاز ما به همدیگه گزینه ای ز عشقه

اما پر کردنش واسه هردومون

مهمترین گزینه ی این عشقه

 

نیاز من این بوده که

اگه بلور اشک من شکستش

نگی که اشک نریز عزیزه جونم،

نگی که اشکای تو هم شکستش؛

بگی که دستای عزیز و گرمت

برای پاک کردن اشکام هستش.

 

برو تو دوسم نداری

به من نیاز داری

شاید منم...

به تو نیاز دارم...

منم دوسِت ندارم...

....فدای همه غزل...