تبليغاتX
××هزار و یک قصه و غصه××
××هزار و یک قصه و غصه××
جنون عاشقی تماشا داره بمیره اون که هست و حاشا داره
چهارشنبه سی ام خرداد 1386
خانه کلنگی ...  

 

 تقدیم به خونه کلنگی مادربزرگ که از بین رفت...

 

نگاه خاله

غمگين بود...تنها من فهميدم...او گفت خيلي چيزها تمام شد...يا صدايش را نشنيده گرفتند يا در دل به او خنديدند...تنها من مي دانستم اين حرف را از اعماق قلبش مي زند.

 

عكس پدربزرگ

هنوز هم سياه و سفيد است...هيچ تغييري نكرده است...حتي لبخندش سرخ نشد...همچنان سياه و سفيد است.

 

خندۀ الناز

او چيزي نمي داند...نمي داند ما چه خاطراتي از آن خانۀ كلنگي داريم...او مي خنديد چون ما مي خنديديم و نمي دانست ما گريه كرديم تا بخنديم.

 

بغض من

اولين كلنگ را به خانۀ كلنگي زدند...اولين خنجر را به قلب من...اولين آتش را به دفتر خاطرات من و آخرين ضربه را به بغض من.

 

تعجب مادر

زمين لخت را ديد...با تعجب گفت انگار هيچ گاه در آن خانه و خانه داري نبود...مادر راست مي گفت هيچ آثاري از پنجاه سال زندگي در آن زمين نبود...هيچ آثاري جز يك مشت خاك.

 

خاطرات نوه آخري ها

لي لي بازي ، كش بازي ها ،‌ چهارشنبه سوري ها ،‌ ترسيدن از توالت حياط ،‌ شب و حرفهاي ترسناك و دوييدن از ترس تويه خونه ... كنگر خوردن و لنگر انداختن ... قطاب درست كردن ... نمك ريختن روي حلزون ها...ظرف هايي كه كمتر مي شستيم ... متر كردن كوچۀ مادربزرگ ... يواشكي گل چيدن ها... وسطي ها و قايم موشك ها ... گربه سياه هميشه گرسنه ... تك زدن به سيب زميني ها ... خراب كردن خونه رو سرمون ... يواشكي تا صبح حرف زدن ها ... شيطنت ها و دعواهايي كه مي شديم و رومون كم نمي شد.... پچ پچ و كركر و هرهر...اسم بازي و نقطه بازي ها ... تظاهر به درس خوندن و زيرزيركي حرف زدن و نخودي خنديدن ...اعتراض مستاجر به سر و صداي ما و اعتنا نكردن هاي ما... و...و... و....

هر چند كه همه اينها با رفتن پدربزرگ كم رنگ شد اما با نابودي خانه بي رنگ شد.

 

لبخند مادربزرگ

بعد از مدتها لبخند قشنگي به رنگ آبي بر لبان مادربزرگ نقش بست...اگر خراب شدن يك خانۀ كلنگي با هزاران خاطرۀ كلنگي سبب خندۀ مادربزرگ شد پس اي كاش اين خانه زودتر خراب مي شد.